امروز ساعت 10:30 به زور بیدار شدم...زیاد می خوابم اما هرچی زیادتر می خوابم زیادتر خسته می شم. صدای بسته شدن در رو شنیدم که بابا رفت اما بابا رو ندیدم. من هر روز با یک...نه!... چند دل تنگی بزرگ از خواب بیدار میشم.همینه که خستم کرده!
از اتاق که اومدم بیرون چشمم خورد به تو...به جسدت ...به کاناپه ی گل گلی کرم.تو روی همین گل ها تو بغل من داشتی جون می دادی و من فکر می کردم یه معده درد سادست! فکر می کردم 2-3 ساعت دیگه حالت خوب می شه...نمیدونستم قراره واسه همیشه حالم بد بشه...! مثل یه فیلم تکراری همه چیز از ذهنم گذشت.
تو این مدت که نیستی کلی اتفاق افتاده...انقدر اتفاق که اگه الان دوباره هم رو ببینیم باید یه مدت طولانی فقط به من گوش بدی...اصلا الان من رو میشناسی؟ من با این همه اتفاق جدید کلی عوض شدم...نه دیگه حتی هم دیگرو نمیشناسیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گردش زمان میان ما پرده بسته!
الان من کلی آدم جدید می شناسم که تو دیگه نمی شناسی...من کلی روز رفتم سفیر...دانشگاه...اما شب که اومدم خونه نبودی که برات تعریف کنم... می بینم قلبم داره سنگین میشه...آره چون دیگه تو نیستی که تا رسیدم خونه بگم مامان یه دقیقه بیا....تو بیای و من 3 ساعت برات حرف بزنم.
همه ی اینا رو گفتم تا بدونی چه قدر جات خالیه.
تو این مدت دو نفر اومدن پیشم که یکیشون میشناسی ولی اون یکی و نه! هر دوشون 3 اسفند به دنیا اومدن..."تولدشون مبارک".
هر دوشون خیلی برام عزیزن...اما یکیشون داره میره یه جای دور...ناراحتم اما بعد از تو من به از دست دادن عادت کرده ام.