تبليغاتX
خفتگی واقعیت

خفتگی واقعیت

Obsessed

غرق می شوم...من گاهی در ریتم یک آهنگ خفه می شوم.

من با بالا و پایین رفتن نت ها زندگی ها را مرور می کنم.

در ریتم ها میمیرم ...زنده می شوم.

عاشق می شوم. به گریه می افتم....خالی می شوم. هق هق میزنم و تصاویر لحظه به لحظه ی  زندگی ام می گذرند... در ریتم آهنگ جان می دهند.

عاشق می شوم...................................................................................................................

[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 10:51 PM ] [ غزل دباغ ] [ ]


Judy Abbott

لبخندش بهم آرامش میده.

یادمه مامان عصرا با دو تا لیوان شیر و دو تیکه کیک خونگی(که خودش درست میکرد و من عاشق این بودم که از فر بیرون اومده داغ داغ همش بخورم) میومد پیش من و آوا که جلوی تلویزیون رو زمین ولو شده بودیم.

آهنگ بابا لنگ دراز از شبکه ی 2 پخش میشد و من و آوا و مامان باهاش میخوندیم.

چه دلخوشی وصف ناپذیری:)

عاشق صداش بودم.
عاشق نامه نوشتن هاش...عاشق اینکه بدی ها رو نمیدید...از آدم ها به دل نمی گرفت.

با تمام بد خلقی های زندگی می خندید. با صدای بلند میخندید:)

جودی می خوام با صدای بلند بخندم.

بدی آدم ها رو نبینم.

نمی خوام معصومیت اون روزها رو به بازی های کودکانه ی آدم بزرگا بفروشم.

نمیزارم عوضم کنن. من غرل می مونم:)

می خندم ...نامه می نویسم...بابا لنگ دراز نامه هام رو می خونه:)

[ جمعه 1391/02/08 ] [ 7:17 PM ] [ غزل دباغ ] [ ]


Insistence

دیگه تموم شد...

اون همه پافشاری...اون همه خواهش.

هیچ اصراری به هیچ چیز تو این دنیا ندارم.

هبچ اصراری به بودن ها ندارم...

اصراری به شدن ها ندارم.

اصرار به رفتن ها ندارم.

اصرار به خواستن ها ندارم و به نخواستن ها.

به آدم ها اصراری ندارم و نه به خدایشان.

تمام شد...راحت شدم.

از هرچه اصرار بود کم شدم.

آزادم...

بدون اصرار به وابستگی!

[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 10:6 PM ] [ غزل دباغ ] [ ]


Apathetic

یه مدتیه که دیگه نوشتنم نمیاد...شعر رو که اصلا نگو.

انگار احساساتم پیر شدن.

بی تفاوت تر از قبل شدم.

یعنی حالم بر میگرده؟ یا این نوع جدیدمه؟


[ دوشنبه 1391/02/04 ] [ 0:8 AM ] [ غزل دباغ ] [ ]


Human NATURE!!

باورم نمیشه....باورم می شه اما برام دردناکه! در نهایت تمام ما انسان ها...منظورم نوع انسانه...!!! از نوع حیوان بدتریم. پیوست. این بنده ی حقیر از قبل مراتب عذرخواهی خود را از نوع انسان اعلام می دارم امیدوارم به ذات مقدسش بر نخورد خدایش ناکرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
[ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ 10:5 AM ] [ غزل دباغ ] [ ]


Tautology

دختر ساعت ها بود که نشسته بود.

یک آهنگ تکراری برای بارها داشت پخش می شد.به این کار عادت داشت...شنیدن مکرر یک آهنگ برای ساعت ها و اشک ریختن همراه با ریتم آن.

عمرش داشت اینگونه می گذشت!

تلاشی کوتاه برای ساختن دوباره ی آرزوهایش...ناامید شدن...یک آهنگ...چندین روز خواب آلودگی.

همین...عمرش داشت تمام میشد!

[ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 7:3 PM ] [ غزل دباغ ] [ ]


من و کاناپه ای که تو روش جون دادی ( 3اسفند)

امروز ساعت 10:30 به زور بیدار شدم...زیاد می خوابم اما هرچی زیادتر می خوابم زیادتر خسته می شم. صدای بسته شدن در رو شنیدم که بابا رفت اما بابا رو ندیدم. من هر روز با یک...نه!... چند دل تنگی بزرگ از خواب بیدار میشم.همینه که خستم کرده!

از اتاق که اومدم بیرون چشمم خورد به تو...به جسدت ...به کاناپه ی گل گلی کرم.تو روی همین گل ها تو بغل من داشتی جون می دادی و من فکر می کردم یه معده درد سادست! فکر می کردم 2-3 ساعت دیگه حالت خوب می شه...نمیدونستم قراره واسه همیشه حالم بد بشه...! مثل یه فیلم تکراری همه چیز از ذهنم گذشت.

تو این مدت که نیستی کلی اتفاق افتاده...انقدر اتفاق که اگه الان دوباره هم رو ببینیم باید یه مدت طولانی فقط به من گوش بدی...اصلا الان من رو میشناسی؟ من با این همه اتفاق جدید کلی عوض شدم...نه دیگه حتی هم دیگرو نمیشناسیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گردش زمان میان ما پرده بسته!

الان من کلی آدم جدید می شناسم که تو دیگه نمی شناسی...من کلی روز رفتم سفیر...دانشگاه...اما شب که اومدم خونه نبودی که برات تعریف کنم... می بینم قلبم داره سنگین میشه...آره چون دیگه تو نیستی که تا رسیدم خونه بگم مامان یه دقیقه بیا....تو بیای و من 3 ساعت برات حرف بزنم.

همه ی اینا رو گفتم تا بدونی چه قدر جات خالیه.

تو این مدت دو نفر اومدن پیشم که یکیشون میشناسی ولی اون یکی و نه! هر دوشون 3 اسفند به دنیا اومدن..."تولدشون مبارک".

هر دوشون خیلی برام عزیزن...اما یکیشون داره میره یه جای دور...ناراحتم اما بعد از تو من به از دست دادن عادت کرده ام.



[ سه شنبه 1390/12/02 ] [ 11:38 AM ] [ غزل دباغ ] [ ]


enmity

حسابی بهم ریختم. همه چیز به هم ریخته. خستم...انگار عقب افتادم. مجبورم راهی رو برم که خیلی دوست ندارم.

دیگه دلم تنگ نیست...شاکی ام. از تو...از اونا...از خودم...از دنیا. امروز یه جا یه جمله خوندم...این فکر اومد تو ذهنم.

" من 20 ساله مردم...به دنیا نیومدم."

چرا من؟ چرا ما؟ چرا اونا نه.

چرا تو؟ چرا تو؟ تو با اون همه خستگی...تو با اون همه انتظار.

متنفرم ...متنفرم از این که کمه من باشم و زیاده اونا.

از اینکه آخی باشم و حسرت....یعنی هیچ راه دیگه ای نداشت؟

اشک هام چی کار کنم؟ حرص هام چی؟

مرگ تدریجیه تک تکمون رو دارم می بینم. بسه...بهش بگو اگه هست من یکی دیگه بسمه.

دیگه داغون شدم.

بهشون بگو ...بگو ...باید بهم جواب پس بده.



[ شنبه 1390/11/29 ] [ 1:8 AM ] [ غزل دباغ ] [ ]


(مبین)oppression

هیچ کس و هیچ کس و هیچ کس نمی خواهد و نمی تواند تو را بفهمد.

تو .خودت را بخواه که بفهمی!

تو. خودت را بخواه که باشی!

تو .خودت را نوازش کن و بر گونه های خود بوسه بزن!

تو .دستان خودت را محکم بگیر ...

خودت.خودت را در آغوش بکش و اشک هایت را مرحم باش.

خود تکیه گاه خود باش .

می دانم ...تو را آوردند و بعد رهایت کردند...این است سرنوشت آدمی.

همه رها می شویم.

و چه قدر دلم برای تمام غم های رها نشده ات از رها شدن می گیرد  !



[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 10:30 PM ] [ غزل دباغ ] [ ]


Thought

هیچ وقت نمی توانم بگویم... که چه طور فکر می کنم. به چه فکر می کنم. آنقدر زیاد فکر می کنم... آنقدر بی ربط فکر می کنم... آنقدر در هم فکر می کنم... آنقدر فکر می کنم.................................................................................................. من به همه چیز فکر می کنم! و همه چیز را نمی شود گفت!!
[ دوشنبه 1390/11/03 ] [ 10:12 PM ] [ غزل دباغ ] [ ]