یاد عکس زنی افتاد که گوشه ی اتاقش داشت خاک می خورد...و خودش زیر خاک!
یاد صدای آدامس جویدنش افتاد....یاد عصبانی گفتن این جمله"میشه لطفا آروم!"
دلش برای همون صدای اعصاب خورد کن تنگ شده بود...لک زده بود!
از خودش متنفر شد...حتی کوچکترین دلخوشی ها را از او گرفته بود....
و او بدون دلخوشی خسته شد.... زیر خاک پوسید...او دلخوشی مرگ را بوسید.
تا چشم می دید زمین بود و خط کشی های سفید.نم بارون.
یاد خیلی چیزها افتاد. به جلو نگاه می کرد.یک حلقه اشک از گوشه ی خسته ی چشمش چکید و همین آغاز شکسته شدن دوباره اش بود.
به همین سادگی!
یک ترافیک دیوانه کننده.از او پرسیدم"چرا ماشینت بخار گرفته؟"
او لبخند زد"شیشه ها هم می دانند می خواهم ببوسمت".
ناخودآگاه به او لبخند زدم.
باید تصمیم بگیرم.
لبخند او را دوست دارم...از تنهایی بهتر است.
او کافی نیست.بوسه کافی نیست.دستانش کافی نیست....اما از تنهایی بهتر است!
حالت چشمهاش...فرم گونه هاش.
هر چقدر بیشتر سعی می کرد تصویر توی ذهنش کم رنگ تر می شد!
رفت جلوی آینه...به خودش خیره شد. ان قدر به این چهره عادت کرده بود که نمی شناختش!
همین طور که به تصویر توی آینه زل زده بود....یه حس غریب اومد سراغش....
"من کیم؟ آها همین که میپرسه من کیم...کیه؟"..............................
داشت دیوانه می شد. از جلوی آینه اومد کنار.